بزن بارون که دلگیرم
دارم این گوشه میمیرم
بزن بارون که دلگیر م
دیگه آروم نمیگیرم
حالا که اون دیگه رفته
میفهمم تازه این دردو
چقدر تنها شدن سخته
بزن بارون که عشق اون
هنوز توی نفسهامه
دلیل عشق پاک من، بلور سرد اشکامه
ببار شاید که برگرد
تو قلبی که پر از درد
ببین از وقتی اون رفته چقدر دستای من سرد
بزن بارون...بزن بارون
نوشته شده توسط مینا در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 ساعت 2:10 موضوع | لینک ثابت
همیشه سلام
یه سلام بارونی و بارونی
بایت دیشب واقعاً عذر میخوام.تو حالمو خوب میفهمی.هیچی متوجه نبودم.اصلا نوشته هارو نمیتونستم بخونم.همرو سیو کردم که بعدا بخونم.میدونم اون شب دوس داشتی باشم اما اشکم گوله گوله میومد.بهم مجال نفس کشیدن نمیداد.
دلم خسته بود.نمی دونی چه حال غریبی داشتم یه چیزی تو دلم سنگینی می کرد.بعد خداحافظی اومدم دراز کشیدم و به ماه اسمون نگا می کردم و با چشای بارونی با خدای مهربونم با همدم لحظه های تنهاییم حرفیدم.بعدا پتو کشیدم رو سرم و یه دل سیر گریه کردم.
اما الان یه کم بهترم.سبکتر شدم.دلم برات تنگه.این گریه ها همه بهونست.دلم بی قراره.دلم اون روزای قشنگ و میخواد.کاش برگرده.
کاش دوباره فرشته ی مهربون برگرده تو قلبمون.نه اینکه بگم رفته.میخوام پر رنگ تر از همیشه باشه.احساس میکنم دل مهربونش الان غم داره.اما اون خیلی دانا تر و عاقل تر از ماست و با چشم ما به دنیا نگا نمیکنه.
اخه فرشته ها خیلی با ادما فرق دارن.
چشامو میبندم و سرم و میزارم رو پاهای مهربونت برام لا لایی بخون قصه یه فرشته مهربون که غم دلشو گرفته و چشای مهربونش میخواد که بارونی بشه.لا لایی بخون از خدا بخوائیم که دوباره دلش رنگین کمونی بشه.
دوستت دارم.برای دلم دعا کن.
نوشته شده توسط مینا در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 ساعت 2:8 موضوع | لینک ثابت
اول از همه هیچ کس هیچی نگه چون میخوام قوربون اجی خودم برم که دیگه راستکی عروس شده![]()
![]()
الههههههههههههی مینا قربونت بشه،قربون چشات،قوربون قدت ،قوربون اون قلب مرهبونت بشم من!![]()
نمیدونی چقده خوشحالیدم که نازمد کردی
مبارک باشه عزیز دلم![]()
هیچ چیزی شیرین تر از اون نیست که ادم ببینه تک ستاره دلش،اجی نازدوردونش عروس شده![]()
از خوشحالی دلم میخواد داد بزنم
اما زینبی جونم یه کوچولو ازت دلخور م که چرا من باید از دیگران بشنوم.![]()
اماعیب نداره فدات شم.حتما گفتی اجی بزرگترمه بگم دلش سوخیده میشه و چون بزرگتره احساس سیر ترشی بهش دس میده![]()
نه اینکه فکر کنی من خواستگار ندارماااااااااااا![]()
نه!![]()
من فقط قصد ازدواج ندارم![]()
خب میخوام پله های ترقی رو برم بالا دیگه!![]()
ای واااااااای یادم رفت...
سلام مامان پری جونم،سلام بابایی،سلام به عضو جدید خانوادمون اقا محمد"خوش اومدی"![]()
بعد از خوش امد گویی خدمت اقا محمد عرض کنم که درسته داماد اول هستی اما یادتون باشه که داماد کوچکتره هستید،![]()
اما برای ما بزرگیدو قابل احترام![]()
دوس دارم ابجی منو خوشبختش کنی.چون چیزی جز خوشبختی لایقش نیست.اون لایق بهترین هاست.![]()
مواظبش باش،مواظب خودش با اون قلب مهربونش![]()
خب بابایی دیگه از دست یکی از دخمرات راحتیدی.![]()
دل زینبی سوخیده نشه هااااااااا.دیگه مینا شده یکی یه دونه،ناز دوردونه.![]()
دیگه همه چیزایی خوشمل بابایی برام میخره![]()
مامانی جونی هم که قولیده یه عاااااالمه لباشک و جیبس و پفک و ... بخره اگه محمد رضا بزاره من بخورم دیگه![]()
راستی اجی، خانوم جون و حاج اقا "مامان و بابای، مامان پری" دارن تشریف میبرن مکه.خوش به حالشون.کی نوبت ما میشه...![]()
مامان پری هم چن مدتی هست که سایه مهربونیش سنگین شده دیگه مارو نمیتحویله...![]()
نمیدونید چقد دلم براتون تنگ شده.برای مهربونی هموتون.![]()
تو این شبای قشنگ از خدای مرهبونمون میخوام که یه روزی اجی زینبی و اقا محمد و مامان پری و من، تو مسجد جمکران پیش هم باشیم.اون لحظه قشنگترین لحظه ی عمرمه.![]()
![]()
اجی من یه بار همچین چیزی رو از خدا خواستم و بهم داد.ارزوی دیدن مامانی رو داشت که تو حرم حضرت معصومه دیدمش با هم جمکران هم رفتیم.![]()
یادش بخیر چه روزای نازی بود.ارزو میکنم تو بیایی.خیلی زود بیا![]()
دلم میخواد بلغت کنم تو چشای مرهبونت بنگاهم یه عالمه ماچت کنم.امیدوارم که زود زود بیای![]()
براتون از صمیم قلب ارزوی سعادت و خوشبختی دارم و از خدا میخوام زیر سایه امام زمان یه زندگی پر از عشق و محبت و شروع کنید یه زندگی پر از بوی خدا...![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط مینا در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 ساعت 2:10 موضوع | لینک ثابت

سلام...سلام صد تا سلام به ماه ماني جووني خودم![]()
دلم واست يه كوچولو شده![]()
كاشكي نزديكاي عيد باهم بوديم![]()
تو كه نيستي بابايي همش مارو اذيت ميكنه![]()
ميخوايم بريم با اجي ترقه بخريم اتيش بازي كنيم ![]()
مگه چارشمبه سوري نيست![]()
بابايي كه نميزاره همش ميگه جيزه...جيزه ميريد اتيش بازي ميكنيد اونوقت دستاتون اوفي ميشه![]()
تازشم ...تازشم بابايي برا عيد واسم هيچي نخريده![]()
همشي واسه اجي خريد ميگه اون عروسه بايد لباسه نو بپوشه![]()
پس من چي؟![]()
حالا هر كي عروس نبود نبايد لباس بخره![]()
اصلاني من باهاش ميخوام بقهرم![]()
ماماني جوني منم از مشهد برات عيدي ميخرم دل بابايي سوخيده بشه![]()
تازشم ميخوائيم با اجي يه عالمه شيمرني خامه اي با شوكولات بخوريم![]()
تازشم...تازشم اون پسته ها و فندوقايي كه سرشون بسته است و جم ميكنيم تا شب زير پتو با اجي يواشكي با دندون بشكونيم و بخوريم اخه بابايي همش ميگه بريد مسباك بزنيد![]()
ماماني جوني ميخوام بهت يه عالمه عيدي بدم![]()
اسمان با وسعتش تقديم تو
رقص ماهي هاي دريا مال تو
هر چه دارم از تو دارم مهربان
زندگيم امروز و فردا مال تو![]()
نوشته شده توسط مینا در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 2:15 موضوع | لینک ثابت

سلام مااااناي جوني
دلم قد ستاره ها برات تنگيده.
اومدم واست بنبيسم اما نميدونم چي بنبيسم.فقط ميخوام بگم دلم برات تنگيده.كاشكي پيشم بودي.كنارم بودي تا اروم ميشدم.
ارموز اومدم نورمه هامو بنگاهم.اما انقده ميقورخم
اخه اگه نرمم كم بشه بابايي كه برام لباشك نميخره تازشم همشي ميخواد بگه:
مينا"كوزت" جولاباي منو بشور.
اصلا وقتي ادم نورمه كم بياره مامان ها ميشن خانم "تنارديه"بابا ها هم كه ديگه چي بگم....
اگه معدلم كم بشه همش بايد برم من اب بيارم.بيچاره ميناااااااااااااااا
اخه به بابايي جوني قوليدم كه دخمل خوف خوف بشم برلاش.
ماااناي جوني اگه نورمه هاي خوف خوف بگيرم واسم يه دونه بستني ليسي ميخره.ميخوام پيش محمد رضا بخورم تا دلش اب بيوفته.مگه اونا همش ميان خونه ي ما ماكاروني ميخورن اونم با يه عالمه هويچ به من ميدن؟!
تازشم من نورمه هام از اجي زهرات يه عالمه بيشتره.اخه من يه چيز ديگه ام!!
ماااناي كاشكي اينجا بودي با هم دانيشماي ميكرديم.
راستيي بابايي جوني اومده؟؟؟!بميرم الهي الاني حتما تهنايي
اگه الان پيشت بودم يه عالمه با هم ميكيفيديم.خوش ميگزرونديم.اما حيف...
تازشم بيچاره مينايي از فردا بايد بره بيمارستان.واي خداااااااا.از صب تا عرص از همه بدتر كه جمه هم بايد برم.
اي واااااااااااااااااي... پس جمه بازار چي؟حالا اين هفته تهنا برو.بعدا با هم ميريم.
ماااناي جوني داره كم كم لا لام مياد.بايد صب زود زود برم.
برام لالايي بخون.قصه ي فرشته ي مهربونو بگو تا لالام ببره
دوستت دارم مهربونم.ماچ...ماچ...ماچ
نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 1:21 موضوع | لینک ثابت

ارزشمند ترین وقایع زندگی معمولا دیده نمیشوند یا لمس نمیگردد،بلکه در دل حس می شوند.
پس از زندگی مشترک،همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم.زنم گفت که مرا دوست دارد،ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد.و از بیرون رفتن با من لذت میبرد.
زن دیگری که همسرم میخواست با اون بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نا منظم به او سر بزنم.
ان شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم.مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟او از ان دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیره منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست.
به او گفتم:به نظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم.او پس از کمی تامل گفت او نیز از این ایده لذت خواهد برد.ان جمعه پس از کار وقتی برای بردنش رفتم کمی عصبی بودم .وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود،موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در اخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود.
با چهره ای روشن همچو فرشتگان به من لبخند زد.
وقتی سوار ماشین شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و انها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.
ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود.دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود.
پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم.هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهر ه مادرم انداختم دیدم با لبخندی حاکی از یاداوری خاطرات گذشته به من نگاه میکند،به من گفت یادش می اید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند.
من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام گپ و گفتی صمیمانه پیرامون وقایع جاری بود و انقدر حرف زدیم که سینما را از دست دادیم.
وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که ایا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟من هم در جواب گفتم: خیلی بیشتر از انچه که میتوانستم تصور کنم.
چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی در گذشت و همه چیز سریعتر از ان واقع شد که بتوانم کاری کنم.
کمی بعد پاکتی حاوی رسیدی از رستورانی که با مادرم در ان شب در انجا غذا خوردیم بدستم رسید.یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود:نمیدانم که ایا در انجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت.
و تو هرگز نخواهی فهمید که انشب برای من چه مفهومی داشته است،دوستت دارم پسرم.
در ان هنگام بود که یافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته انهاست به انها اختصاص دهیم.
نوشته شده توسط مینا در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 7:3 موضوع | لینک ثابت

+ای بابا...![]()
+بچه هم بچه های قدیم...![]()
+ماه مانی جونی اون موقع که تو کوچیک بودی من بزرگ بودما...![]()
+اون قدیم قدیما یه احتراماتی بین خانواده بود![]()
+مثلا پیش بابا پا دراز نمیکردیم![]()
+بزرکتر از بیرون میومد بلن میشدیم![]()
+از همه مهمتر تا خواهر کوچیک ازدواج نمیکرد خواهر کوچیکه باید خونه میموند![]()
+ای بابا...![]()
+اما الان چی...!![]()
+الان...!نه کوچیکی ....نه بزرگی...این مردم همه چیز یادشون رفته!![]()
+از قدیم گفتن دختر و نباید زیاد تهنا بزاری![]()
+هی گفتم مامانی این زینب جونی زیر سرش بلن شدها![]()
+اولا فک کردم چون مهنس شده مارو نمیتحویله...![]()
+اما بعدش فهمیدم نه خیرم قضیه جدی شده![]()
+زینب خانوم عروس شده از ما قایمونده![]()
+هی گفتم مامانی جونی حواستو بجمع![]()
+هی من گفتم ...تو گوش نکردی![]()
+اصلا همش تصقیر این خاله ناهیده![]()
+مگه نه یلدا جون...؟![]()
+اگه مامان تو زیر پای اجی من نمینشست و همشی تو گوشش نمیخوند
+اون که عروس نمیشد...![]()
+ماه مانی اون موقع به حرفم گوش نکردی
+حالا بیچاره بابایی باید بگه:
+باید بزارم رو سرم...داد بزنم دختر دارم...![]()
+بله ام ... بله ام...
+وقتی دخمل کوچیک زودتر عروس شده دخمل بزرگه باید بمونه بوی ترشی هویج بگیره...![]()
+این خاله ناهیدم که همش به فکر یلدا و زینب جونه...پس مینای بیچاره چی...؟!!!![]()
+اصلا... من قصد ازدواج ندارم که!![]()
+من میخوام پله های ترقی رو طی کنم ...باید یه پرستار بشم![]()
+ماه مامانی حالا جهیزیه رو چیکار کنیم![]()
+اصلا وقتی ما دانشجوی دانشراه ازاد داریم جهیزیه نمیدیم که![]()
+زینب خانم میخواستی عروسی نشی...![]()
+اااا....اااا....![]()
+مینا... چرا بد شدی... چرا به اجی جونی میحسودی![]()
+نه خیرم... نه خیرم... اصلا همش تصقیر یلداست میگه حسودی کن![]()
+من که دخمر خوبیم![]()
+تازشم ماه مانی جونی بهم قولید واسم هم شاسخین بخره هم شادونه![]()
+دل همتون بسوزه![]()
+حالا حسودی بسه دیگه
+حالا دست... دست ... !همه دست دسی کنید![]()
+اجی من عروس شده...![]()
![]()
+ای جاااااااااااااااااان...!
اجی جونم...نازنیم دلم...مرهبونم...خوشمل من...دوردونه قلبم...عزیز دلم...فرشته ی نازم...گل قشنگم... مبارک باشه....!![]()
+مامانی جونییییییییییییییی من لباس چی بپوشم؟![]()
+اونارو نخیرم.اونارو قبلا پوشیدم... همه دیدند![]()
+خب ماه مانی چرا اونجوری مینگاهی![]()
+خب لباس نمیخوام![]()
+اما برای علوسی باید برام از اون لباس قشنگا بخری![]()
+تازشم اجی زینب به فامیلای شوهرت بگو اجی من فعلا قصد ازدواج ندارها...![]()
+اونجا هی نپرسن این دخمر کیه...نیس خیلی اجیت خوشمله...همش گیر میدن![]()
+تازشم یه عالمه خوش به حالم میشه ...اخ جونمی منم خاله میشم...![]()
+این لیلا که منو کشته نمیزاره من خاله بشم![]()
+اما اجی زینب منو اذیت نمیکنه![]()
+میخوام یه عالمه خاله بشم![]()
+اگه بچه هات دخمل و پسملای خوبی باشن شازخینمو میدم اونا بازی کنن![]()
+تازشم هر روز میبرمشون پارک تا سر سره بازی کنیم![]()
+خودم دستشونو میگیرم از جوب رد بشم![]()
+اخ جون...اخ جون
+اجی جونی نمیدونی چقد خوشحالیدم وقتی ماه مانی گفت نازمد کردی![]()
+امیدوارم همیشه همیشه کنار همدیگه خوشبخت زندگی کنید![]()
![]()
+برات تموم چیزای خوب و قشنگ و خوشمزه رو ارزو میکنم.بهترینهارو برات از خدا خواستارم...

مبارکت باشه گل نازم...از راه دور میبوسمت

نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ساعت 1:4 موضوع | لینک ثابت
سلام...سلام مامانی جو
نی![]()
وااااااااااااااای اگه بدونی چقده دلم برات تنگید ه![]()
ای کاشی اون روزا الان بود![]()
چه روز خوشمزه ای بود![]()
من که اصلا باورم نمیشد یه روز تموم عزیزای دلم کنارم باشند![]()
نمیدونی چقده بهم خوش گذشتید یه عالمه کیفیدم![]()
مامانی جونی چقده خونتون نازو تمیز بود![]()
وقتی نماز میخوندم انگاری رو ابرا واستادم![]()
یه احساس ارامشی تو وجودم موج میزد تموم بغضم سر نماز ترکید اخه داشتم خفه میشدم نمیتونستم طاقت بیارم.![]()
از شوق زیاد داشتم دیونه میشدم.یادت همیشه تو رویا اون روز رو تصور میکردیم.![]()
وقتی موهامو شونه میکردی داشتم بال در میاوردم.![]()
صب تو خونه از دلم نمیومد بازش کنم.![]()
وقتی مهربونی دستاتو رو سرم احساس کردم تموم قلبم پر شد از عشق تو.![]()
هیچ کس...هیچ کس... جز خدا نمیدونه چقد دوستت دارم.![]()
بابت کادوی تلود هم یه عالمه منمونم.خیلی خیلی ناز بود![]()
هر شب کوک میکنم و گوش میدم .خیلی ارومم میکنه.![]()
تازشم اگه ایندفه بیای پیشم بهت میقولم هدیتو قشنگ کادو پیچ کنم![]()
دیگه تو ماشین کادو نمیکنم.که قشنگ نشه اونوقت من همش خلاجت بکشم![]()
![]()
تازشم مامانی جونی دیدی من چقد دخمل خوبی بودم
یه عالمه بهت کمکیدم.![]()
اما چه سالاد خومزه ای درستیدیم.به ....به...عجب هویجایی بود![]()
![]()
جای خاله ناهید خالی بود ببینه مامانی واسم جیبس خریده.![]()
تازشم خاله ناهید فکر میکنه فقط دخمل خودش میره پیشش!![]()
منم رفته بودم خونه ماه مانی جونم.بله ام...بله ام...![]()
چه غذای خومزه ای ماه مانی جونی برام درستیده بود.![]()
اجی زینب که دیگه مهنس شده مارو نمیتحویله.![]()
اجی جونی تو که نبودی مامانی شده بود خانم تناردیه....![]()
یه سطل داده بود دست مینای کوزت تا بره از تو جنگلا اب بیاره.![]()
صاخبونه دلش به حالم سوخید برامون اب اورد.![]()
تازشم اجی جونی تو که نبودی....من خودم بلای بابای چایی بردم.![]()
تازشم همه ظلفالو خودم شستیدم.![]()
اما .....
امان از دست این محمد رضاااااااااااااا![]()
اگه اجیش اونجا نبود یواشکی یه نیشگون خوشمزه ازش میگرفتم.![]()
اخه داشت خونمونو ویرانه میکرد.![]()
راستی مامانی صاخبونتون صب نیومد سراغت؟![]()
مامانیییییییییییییییی...من که اینقده دخمل خوبی بودم چرا منو با فندک ترسوندی؟![]()
مامانی جونی، لیلا همه ی گلارو برداشت برد خونشون گفت دوست خودم داده مگه ماله تو؟
مامانیییییییییییییییی اون خرماهایی که بهم داده بودی یااااااااا....لیلا برد برای محمد....پس من چیییییییییییییییییییییی؟![]()
تازشم...تازشم یه عالمه ذوقیدم که جولابای بابای نمیبوید.![]()
ایندفع من باید به محمد رضا بگم:هی به خودت !جولابای بابای خودت بو میده![]()
بابای من تمیزه....پیش همه عزیزه![]()
مامانی جونی....
چی میشد اگه همیشه مال من بودی؟؟همیشه کنار خودم بود؟دستات تو دستم بود.نمیدونی در کنار تو بودن چه حس قشنگی بود برام.وقتی سرمو میزارم رو پاهات دیگه تموم غم و غصه ها از دلم دست میکشن فقط عشق تو میاد توی قلبم.![]()
هیچ کس نمیدونه اون روز من چه احساسی داشتم.شاید خودم هم اون احساسو نتونم درک کنم.اخه هنوز نمیدونم بیدار بودم یا خواب؟![]()
![]()
شایدم تو خواب و بیداری بودم؟!اما هر چی که بود خیلی خومزه بود![]()
![]()
نوشته شده توسط مینا در شنبه یکم دی 1386 ساعت 22:54 موضوع | لینک ثابت

وای خدای من انگاری دوباره دارم به اون ارزوهای دور دور خودم میرسم![]()
ارزوهایی که تموم زندگیم شده بود![]()
و تموم لحظه های عمرم رو تو این رویاها میگذروندم![]()
همیشه میگن ارزوهامونو یه جا یادداشت کنیم و یکی یکی از خدا بخواهیم
خدا یادش نمیره،ولی ما یادمون میره که چیزی که امروز داریم ارزوی دیروزمون بود![]()
اره درسته...!
تموم چیزایی که خدا داره امروز به من میده ارزوی دیروزم بوده![]()
همیشه تو خواب و رویا بود برام در کنار مامان پری جونم بودن
همیشه میگفتم یعنی میشه من یه روز دستاشو تو دستام بگیرم
تنشو که بوی کلای یاس میده بو کنم![]()
صورت ماهشو ببوسم![]()
اخه زندگی با اون برام خیلی قشنگه حتی اگه تو رویا هام باشه![]()
انگاری خدای صدای خسته ی مینارو شنید![]()
میخوام فردا برم پیش مامان بابای گل خودم![]()
کسانی که اندازه ی تموم ستاره های دنیا دوسشون دارم![]()
اون فرشته های نازو خدا به مینا داده![]()
وای خدای من اینقدر بیتابم و هیجان دارم که دارم میخم![]()
یعنی میشه زودی فردا بیاد![]()
اخه میخوام بروم بلغ ماه مانی جونم میخوام یه عالمه ماچش کنم![]()
اخه اون عزیز دل منه تموم دنیای منه![]()
تازشم ...تازشم بابایی مینارو شام دعوت کرده خونشون![]()
من که میدونم چرا همش میگه مینا بیا خونمون
چون که مامان پری همش میره بیرون
برای خود میتفریحه و میکیفه![]()
جولابای بابایی رو نمیشوره![]()
فردا مینا میخواد جولابای بابایشو بشوره![]()
اخه این محمد رضا همشی به من میگه:
هی ...هی ...جولابای بابای مینا بو میده![]()
فردا میخوام یه عالمه به ماه مانی جونی بکمکم![]()
اخه فردا شب یه عالمه مهمون داریم![]()
مامانی،خودم میخوام سالاد درس کنم.![]()
تازشم یه عالمه هویج میخوام توش بریزم![]()
جیبس و ماستم میخوایم بخریم ![]()
خلاصه فردا میخوایم یه عالمه بکیفیم![]()
اخ جونمی بعد شام یه عالمه با محمد رضا میخوایم بازی کنیم
میخوایم رو دیوارمون یه عالمه نقاشی بکشیم![]()
اما من که حریر بادوم و لباشکامو بهش نمیدم
اگر بخواد اذیت کنه یواشکی یدونه نیشگونش میگرم![]()
اااااااااااااااا....ااااااااااااااا...من نبودم که مامانی![]()
خدا جونم یعنی میشه اینارو تو بیداری ببینم؟؟؟![]()
![]()
یعنی میشه کنار مامان پری....دستم تو دستاش ....با هم دعای عرفه بخونیم![]()
یعنی میشه خدا جونم؟؟؟![]()
اکنون را که نام نهادی فصل کاشت
فردا که من بزرگ شدم
در زمان برداشت
مادرم، به تو قول می دهم
من تو را دوست خواهم داشت![]()
نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 23:54 موضوع | لینک ثابت

همیشه با خودم فکر میکردم چرا میگن بهشت زیر پای مادر است؟مگه مادر چه فرقی با ادمای دیگه داره؟اما اون روز فهمیدم چرا؟من اگه جای خدا بودم به این موجود پاک و مقدس مقامی والاتر و بالاتر میدادم.مادر سهمش خیلی بیشتر از بهشت خداست.اون شایسته یه جای بهتر یه جالای والاتر و مقدستره.
اخه اون مادر است.
همیشه تو زندگیم دیده بودم ادمایی رو که ازاین دنیا به دنیای دیگه میرن.اما شاهد اومدن کسی از دنیای دیگه به این دنیا نبودم.
یک روز کامل منتظر اومدنش بودم.هیجان خاصی تو دلم بود.سوالات خاص و گنگی تو ذهنم بود.میخواستم اومدن یه مسافر کوچولو رو از اون دنیا به اینجا ببینم.مسافر کوچولویی که یه عالمه پیام از طرف خالق یکتا اورده.مسافری که تو چشای کوچولوی نازش یه دنیا حرفه.تو دستای ظریفش یه دنیا مهربونی سوغاتی میاره.تو اون قلب کوچولو یه دریا عشق و حقیقت و پاکی بهمون هدیه میده.
کم کم وقت اومدنش بود.میشنیدم صدای خداحافظیهاشو.اخه خدا جونم داشت مسافرکوچولوشو بدرقه میکرد.بهش میگفت حقیقت های این دنیارو.بهش سفارش میکرد چیکار کن؟چطور رفتار کن.اخه خدا اونو خیلی دوس داشت.از روح خودش در کالبد اون دمیده بود.فرشته ها بدرقش میکردن...صدای گریشونو من میشنیدم.اخه یه مدت پیش هم بودن و با هم عاشقانه زندگی کرده بودن.صدای خداحافظیشون همه جارو پر کرده بود.چه لحظه ی تلخیه وقتی فرشته ها گریه کنند.اخه اون فرشته ها میدونن اینجا چه خبره؟چه غم و شادی ها چه شیرینی و تلخی هایی در انتظارشه.نمیخواستن مهمونشونو تنها بزارن.اما خدا بهشون گفت که اون تنها نیست.من همیشه در قلب اون هستم.فرشته ها خدافظی که میکرد میگفتند:
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای نوبهار همیشه
تو تنها نمیمانی ای مانده بی من
تو را میسپارم به دلهای خسته
تو را مسیپارم به مینای مهتاب
تو را میپارم به دامان دریا
تو را میسپارم به رویای فردا
من صدای خداحافیهاشو میشنیدم.میخواستم بهش بگم نیا اینجا ...نیا اینجا
که اینجا بی مروت ها حکومت می کنند
دلخوشیها قطره قطره می چکند
هر امیدی با دری بسته مواجه می شود
راه اینجا پیچ در پیچ است
میا اینجا ، که اینجا آخر خط است
که اینجا بی حیایی پای می کوبد
که اینجا جای مرگ روشنایی هاست
اما اون مجبور بود که بیاد.چون خدایش اینگونه خواسته بود
با صدای گریه به دنیای ما اومد.من دیدم مسافری رو که با کوله باری از حرف و پیام الهی اومده بود.اومده بود تا بگه خدا هنوز از بشر نا امید نشده.خدا هنوز مارو دوس داره.خدا هنوز در ماست.اومدو سلامی به همه ی دنیای ما کرد.از اومدنش خیلی خوشحال بودم.اشک شوق و هیجان تو چشام پر شده بود.اما خجالت کشیدم ازش.اخه دنیای ما به قشنگی دنیای اون نبود.با چی باید ازش پذیرایی میکردم.من که چیزی نداشتم.
وقتی اروم چشاشو باز کرد و یواش یواش تو چشام نگاه میکرد.فهمیدم میخواد یه چیز بهم بگه.اما چرا من متوجه حرفاش نشدم.اما اون حرفای منو از چشام خوند.فهمید که کجا اومده.اون غم دنیارو تو چشام دید.دلم واسش سوخت.دنیای به اون قشنگی رو رها کرده بود و محکوم به زندگی تو این دنیا بود.
هنوز برق چشاش یادمه.یه دختر کوچولوی نازدوردونه که نمیدونم تو این دنیا چی در انتظارش بود.
بادیدنش فهمیدم که من چه خدای بزرگی دارم.به کوچکی و حقارت خودم در برابر عظمت بی اتنهای پرودگارم پی بردم و همونجا میخواستم سجده بندگی به درگاه خدا به جا بیارم.
وقتی دیدمش ناخود اگاه یاد رقیه کوچولوی خودمون افتادم.کاش اونم میومدو دستای کوچولوش میگرفتم.اما میدونم که اون حتما دست مارو میگیره.اون اونجا برای ما حتما دعا میکنه.اما مطمئنم که خدا خیلی دوسش داشت که نزاشت بیاد و این همه زشتی دنیارو ببینه.اون لایق زیبایی های اون دنیا بود. ازش سراغ رقیه کوچولوی ندیده خودمونو رو گرفت.گفتم: حال رقیه ما چطوره؟اونجا داره بهش خوش میگذره؟حتما با هم یه عالمه بازی کردید!
رقیه مینارو یادت نره هاااا!
خدایا تو که انقدر خوبی پس به همه کسانی که ارزوی داشتن یه نی نی کوچولو دارند که اون بیاد و بشه چراغ خونش بهشون این هدیه رو بده.به منم یه اجی نازدوردونه بده.میخوام خودم دورش بگردم.
در این امدو رفت ها رازو رمزهایی نهفته است.همه می ایندو می روند.اما تنها خداست که میماند.
نوشته شده توسط مینا در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 21:56 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

خوب خوب نازنین من
نام تو مرا همیشه مست میکند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعر ای ناب
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی ست
من تو را
به خلوت خدایی خیال خود
بهترین بهترین من خطاب میکنم
بهترین بهترین من
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY